غريب جزيره
برادرانِ راستين به دست آر و بر شمارشان بيفزاي که به هنگام آسايش، ساز و برگ اند و به هنگام سختي، سپر . [امام علي عليه السلام]
   1   2      >

نويسنده: بهاره حسيني  جمعه 25/5/1387  ساعت 10:10 عصر

 

عکست در دستم عشقت در قلبم و نگاهت در چشمانم


مي درخشد.من چون گياه خشک و نوپايي هستم که با


تابش خورشيد عشق تو جان مي گيرم و سبز مي شوم.


من با تو هستي مي يابم با تو زنده مي شوم و زندگي مي کنم...


با تو همه چيز دارم و بي تو هيچ ندارم.


تو بگو در اين وانفساي محبت و عشق


در اين روزگار ريا کاري و فريب چگونه مي توانم دل از تو برکنم؟


چگونه مي توانم اين فا صله ها را بردارم.


بگو از کدام دريا و کدام صحرا بايد بگذرم تا به تو برسم.


کدام رنگ از رنگين کمان زندگي را مي خواهي تا پيشکش چشمان


مهربانت کنم؟


کدام ستاره را مي خواهي تا فانوس راهت باشد در شب هاي دلتنگي...


بگو چه کنم تا براي هميشه با تو باشم تا ابد تا آخر زمان...



نويسنده: بهاره حسيني  شنبه 18/3/1387  ساعت 10:34 صبح

و هر بار به يادت گريستم


بي آنکه بدانم در پي کيستم


آني که دوستش ميداشتم


يا آني که دوستم ميداشت


رفتي و با رفتنت تمام شد هستيم


مي روم و مي روي تا تمام شود مستيم


کاشکي طبيب بودم


درد ميدانستم و درماني مي ساختم


يا شايد،کاشکي بيمار بودم


طبيب ميدانستم و طبابت ميخواستم


هر که باشم يا نباشم


اينگونه برايت بگويم


شروع نا شروع من با تو شروع شد


اما


تمام ناتمام من با تو تمام نشد.


 


 



نويسنده: بهاره حسيني  سه‏شنبه 14/3/1387  ساعت 11:15 صبح

دلتنگي


يه سلام عاشقونه


با يه بغض بي بهونه


مي نويسم تا بدوني


ياد تو، تو دل مي مونه


يادته وقتي مي رفتي


دم به دم نگات مي کردم


بغض سنگين توي چشمام


گفتي: صبر کن برمي گردم


يادته قسم مي خورديم


عزيزم بي تو ميميرم


اما حالا که تو نيستي


من با دلتنگي اسيرم


يادمه وقتي مي گفتم


به خدا نميري از ياد


آه سردي مي کشيدي!


توي قلبم مثل فرياد


اما حالا که تو نيستي


حال و روز من خرابه


آخر قصه ي عاشق


اشک و ماتم و سرابه


اما حالا که مي بينم


بي تو دل رنگي نداره


توي آسمون چشمام


غروبا بارون مي باره


مي دوني طاقت ندارم


با غم و غصه اسيرم


زود بيا که خيلي تنهام


به خدا بي تو ميميرم


 



نويسنده: بهاره حسيني  دوشنبه 30/2/1387  ساعت 9:15 صبح

وقتي تو نيستي


نه هست هاي ما


چونانکه بايدند


                  نه بايدها…


 


مثل هميشه آخر حرفم


و حرف آخرم را


                    با بغض مي خورم


 


عمري است


لبخندهاي لاغر خود را


در دل ذخيره مي کنم:


                             باشد براي روز مبادا!


 


اما


در صفحه هاي تقويم


روزي به نام روز مبادا نيست


 


آن روز هرچه باشد


روزي شبيه ديروز


روزي شبيه فردا


روزي درست مثل همين روزهاي ماست


اما چه کسي مي داند؟


شايد


امروز نيز روز مبادا


                       باشد!


 


 


وقتي تو نيستي


نه هست هاي ما


چونانکه بايدند


                  نه بايدها...


 


 


هر روز بي تو روز مباداست!


 


زنده ياد قيصر امين پور


 


 


 



نويسنده: بهاره حسيني  شنبه 28/2/1387  ساعت 7:53 عصر

 


گفتي که به احترام دل باران باش                باران شدم و ز دوريت ناليدم


 


گفتي  که ببوس روي  نيلوفر را                ازعشق تو گونه هاي او بوسيدم


 


گفتي که براي باغ دل پيچک باش              بر ياسمن نگاه  تو پيچيدم


 


گفتي که به ياد لحظه اي مجنون باش           مجنون شدم و ز دوريت ناليدم


 


گفتي که شکوفه کن به فصل پاييز              گل دادم و با ترنّمت روييدم


 


گفتي که بيا و از وفايت بگذر                   از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم


 



   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[25/5/1387- 10:10 ع] دوست دارم
[18/3/1387- 10:34 ص] دل
[14/3/1387- 11:15 ص] دوست
[30/2/1387- 9:15 ص] وقتي تو
[28/2/1387- 7:53 ع] باران
[28/2/1387- 8:34 ص] عشق


 RSS 
 Atom 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت




تعداد کل بازديد
239
تعداد بازديد امروز
0
تعداد بازديد ديروز
0

درباره خودم
غريب جزيره



دوستان
تسنيم
عقاب






اشتراک

نام:

ايميل: